۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

عشق های انقلابی



سرم توی ملافه ام

انگاری کلافه ام

کلافی سر در گم

     گیجم
  به الکل پریده ها می مانم

به آتش کشیده پرده های سفید


آبی که می خورم برای عبادت کردن است

برای فراموش کردن ات

 عبوریدن...

غلتیدن میزند این دنیا
شبیه احساسی برای منفجر شدن دارم

-حالم گرفته از تمامی دیوارها-حرف ها، پنجره ها

کاشکی این کاشکی لعنتی را می توانستم در زبانم بکشم


                                    خسته ام

ازپا برهنه خوابیدن

از جاری شدن میان خواهرم

عادت به یابو شدن دارم

به خفه شدن



میزنم خودم را به کوچه های چپ

به کوچه های پر از شاش

به کم عادت دارم

به روسپیان شلوغ




دیگر احساس می کنم وقت قیام کردن است.

وقت عاشق شدن با آهنگ های انقلابی

وقت شب نامه –کوچه

روی دیوار دوستت دارم

مرگ بر هر که خواهرم می کشد



دارم گیج می خورم میان ملافه ام

کار از کار گذشته



خونم میان ملافه ام



چاقو میان انگشتانم



چشمان نیمه بسته ام



کاشکی خودم را...



حسام تنهایی/تیر ماه 88

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

عشق روی تخت سنگ



کجای این آب خودت را غرق می کنی؟

کدام قسمت این چشم؟

 
زمین تو بودم من

عاشقی وحشی

نگارینه ای که تو را در خود حفظ کرده بودم

و جویباری که در تو آفریده شدم و از سپید اندامت

گذشتم.
زشتی در من است،     نیستی هم

نژاده پلیدی که دوستی اش مبهم است

چه انقلابی هستم من

چه آتشی -که پس از من جهان خاموش می شود

-تو اسم مقدس منی که جادویم کردی

پرنده ای که صبح ها از بدنم پا می گیری

وشب ها دوباره به بازویم می خوابی.

یه انعکاس عجیبی داری از صدات می ترسم

یه انعکاس مناسب با وعده های غذام

 
نترس همینجا بخواب

فقط همینجا خودت رو توقف کن

هر کار تو می کنی بکن

فقط رو به شرق بخواب

به سمت صورت من

بخواب

بزار باد نفس های بریده بریده تو

به بسترم بکشونه

فقط بخواب.
                                       حسام تنهایی /پاییز 88