۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

شهر آرا بی دلیل، هم خوابه شده بود.

این شعر مربوط به تقریباَ ده سال پیش که من اخیراَ تو نوشته هام پیداش کردم.دوستش دارم هم به خاطر زمانش هم به خاطر اروتیک بودنش. امید وارم شما هم خوشتون بیاد.
شهر آرا
این روزها بود با تن تو عشقم را تشدید می کند
از تو با چیزهای کوچکم
با تو از چیز کوچکم
کودک می شوم
وحشی وغریزه ام را می پاشم روی صورتت
دستت را با انگیزه قتل این دلتنگی
به شکل مبتذلی لب می گیرم
و قرمزی گو نه ات را
به قرمزی ام تحمیل می کنم
فکر می کنم
از آدم فقط تن تو و این افعال را بلدم
خم شوم راست شوم
بر این شعر صورت شهر آرایی را بکشم
که تمام خلوت شهر را با موهاش آشفته کرده بود
زنی وحشی
که در خود خم شده بود
و من به تقلید روی تشکم با او هم ذات پنداری می کردم
 
زنی شبیه
پاریس شانزالیزه
قهوه فرانسوی تلخ با موهای مشکی
چشم های .......... ( چشمهایش را به شما می سپارم )
قدم بزنم قهوه
قدم بزنم چشم
قدم بزنم پیاده رو
قدم بزنم شهر آرا

زنی شرقی
که من با او به همخوابگی شهر می رفتم

شاید بهار 80

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

عشق های انقلابی



سرم توی ملافه ام

انگاری کلافه ام

کلافی سر در گم

     گیجم
  به الکل پریده ها می مانم

به آتش کشیده پرده های سفید


آبی که می خورم برای عبادت کردن است

برای فراموش کردن ات

 عبوریدن...

غلتیدن میزند این دنیا
شبیه احساسی برای منفجر شدن دارم

-حالم گرفته از تمامی دیوارها-حرف ها، پنجره ها

کاشکی این کاشکی لعنتی را می توانستم در زبانم بکشم


                                    خسته ام

ازپا برهنه خوابیدن

از جاری شدن میان خواهرم

عادت به یابو شدن دارم

به خفه شدن



میزنم خودم را به کوچه های چپ

به کوچه های پر از شاش

به کم عادت دارم

به روسپیان شلوغ




دیگر احساس می کنم وقت قیام کردن است.

وقت عاشق شدن با آهنگ های انقلابی

وقت شب نامه –کوچه

روی دیوار دوستت دارم

مرگ بر هر که خواهرم می کشد



دارم گیج می خورم میان ملافه ام

کار از کار گذشته



خونم میان ملافه ام



چاقو میان انگشتانم



چشمان نیمه بسته ام



کاشکی خودم را...



حسام تنهایی/تیر ماه 88