این شعر مربوط به تقریباَ ده سال پیش که من اخیراَ تو نوشته هام پیداش کردم.دوستش دارم هم به خاطر زمانش هم به خاطر اروتیک بودنش. امید وارم شما هم خوشتون بیاد.
شهر آرا
این روزها بود با تن تو عشقم را تشدید می کند
از تو با چیزهای کوچکم
با تو از چیز کوچکم
کودک می شوم
وحشی وغریزه ام را می پاشم روی صورتت
دستت را با انگیزه قتل این دلتنگی
به شکل مبتذلی لب می گیرم
و قرمزی گو نه ات را
به قرمزی ام تحمیل می کنم
فکر می کنم
از آدم فقط تن تو و این افعال را بلدم
خم شوم راست شوم
بر این شعر صورت شهر آرایی را بکشم
که تمام خلوت شهر را با موهاش آشفته کرده بود
زنی وحشی
زنی وحشی
که در خود خم شده بود
و من به تقلید روی تشکم با او هم ذات پنداری می کردم
زنی شبیه
پاریس شانزالیزه
قهوه فرانسوی تلخ با موهای مشکی
چشم های .......... ( چشمهایش را به شما می سپارم )
قدم بزنم قهوه
قدم بزنم چشم
قدم بزنم چشم
قدم بزنم پیاده رو
قدم بزنم شهر آرا
زنی شرقی
که من با او به همخوابگی شهر می رفتم
شاید بهار 80