هرچه می
دورتر شده ایی چرا
دوری نکن عزیز
دنبال کردن ات را سگ دیگری محکوم است
اینکه شعر می نویسم برای نکشتندگی است
برای زندگی
به پسوند« گی» وابسته ام
همیشه
زیر« گی» می زایم
آخر من فدای دو ساقکیِ سفیدی زده پاهات
چه کاره شوم که نشده باشم
کروات بزنم برای جذب چشات ؟
شاعری خوب است یا مثل دیوانه ها پشت سرت زوووو بکشم؟
انگور منشانه به بالینت لهیده ام
شراب قرمز سگی شده ام
دوباره واق واق سگی هم بشوم؟
آنوقت اجازه هست
سرم را روی زوانوهات سُر دهم
در خواب
چنگال ریشه بسته به بازویت را ، روی پوستم
آهااا
همین طور خوب است
له ام کن
درار
آب انگورم
بنال
آآخ
آخر نشد تمام
آب انگورم
شراب نخورده ای ، که قی کنی مرا از کمرت
یا پشت پاااسن می زنی که چرا ؟
که چه کارت می کردم ؟
که لغزیدی
لخت لخت از موهاش ترسیدم
چه کارت می کردم ؟
نمی نوشتمت ورم می کردم
به من چه که این زبان فارسی وُهرچه می نویسندم همه فاکی اند
اینقدر چشم دریده نگام نکن
خوب از این زبان گورت را گم کن برو زمان قبل
برو بذار یکم بنویسم:
«قسم به تین ال انگور »
«به تازه های علف ، در آمده از یک گور »
بگذریم
کوچک شده بودم
در آستان لبت
شاعر
دیدی چطورپنجابی رقصیدم
هلاک هلاک
کنار قبر
چطور دیوانه شدم
چو سنگِ کودکی که به من تف کردی اش
هذیان می گویم
این وق از شب از کجا ؟
این وقت هایی که نتراشیده در خودت دور می شوی ...
کجا؟
بیا و برین کنارهمین گورم
بذار باد بوی سگت را در دنیای مرگم پر کند.
حسام تنهایی
قزوین تابستان 89